"خورشید و باران "
باران میبارد،
و چه سیل آسا می بارد،
گویی سقف آسمان ترک برداشته،
ترکی عظیم که باران را روی زمین پاشیده.
نم باران نیست بر روی گونه ها،
سیلی است که چه سنگین میزند بر چهر ها،
مردمان پرمشغله را گویی می خواهد،
بیدار کند از خواب و خیال بی غصه گی و بی درد.
خسته از کوبیدن بر طبل بیداری،
باران میرود سوی دیار دیگری،
تنها اما نمی می ماند برچهره خسته ام،
نشسته پست میز و بیهوده شعر هوشیاری میسرایم.
و خورشید که از آن بالاها می نگرد بر ابرها،
میزند آنها را به کناری و می گوید، "آهای بروید از
اینجا!
اینجا مردمش خواب بیدراند،
اینجا مردمش سرود رهایی و زیبایی می سرایند،
اینجا مردمش مهرباند با یکدیگر،
اینجا مردمش حرف میزندند با همدیگر".
ناگهان صدایی فریادی بر سر خورشید زد
گفت: "آهای تو که هستی آن بالاها با نور زیاد
کسی تا به حال گفته ات که اینجا کجاست!
اینجا همان جایی
است که مهاجر می شود خارجی،
اینجا همان مکانی است که حس میکنی بی وطن و بی پناهی،
اینجا همان سرزمینی است که گفتند مهد آزادی و دمکراسی،
اینجا همان بهشتی است که می شود جهنم هر آدم خارجی،
چه سر خوش می پنداری اینجا همه چیز خوش ست،
که مردم غرق گفتگو و عشق و زندگی در رشد ست،
اینجا همه قهرند با یکدیگر،
اینجا حرفی نمیزند جز برای رنجش همدیگر".
نگاه من اما مانده بین آن دو،
خسته از اینجا و آنجا نمانده برایم جایی رو،
نشسته ام پشت میز و بیهوده دوباره شعر می سرایم،
.نگاهم را از هر دوی آنها می ربایم
By N.E
