«امید»
امروز در دفتر نشسته ام،
خیره به درخت می نگرم،
به برگهای سبز و وزان،
به شاخه های سرو وآویزان،
نگاهم میرود به ابرها و آسمان،
چه شده که من شدم اینگونه نالان و خزان؟
باد میوزد،
ابر میرود،
خورشید نورش را پنهان و آشکار می تابد،
من اما، نشسته ام
شاید که خسته ام؟
یا شاید غمگینم؟
افسرده ام؟. . .
زمان شاید سفید شده،
و کمی رنگ باخته،
و یا شاید زبانم بی کلام شده،
و بی واژه مانده
و تلخی ای خود ساخته، ساخته.
آیا . . .
آیا امید راهش را گم کرده،
مگر زندگی چراغش نبود؟
شاید عشق را گم کرده!
عشق. . .
شاید در پستوی خانه نهان شده.
سرو چمان را چه شد؟
شاید ارغوان تنها را می جوید. . .
ارغوان اما،
دلیر و دوان سوی
نور میپوید.
شاید سرو مان با
ارغوان پرتوان،
می روند در دیار یاران،
یاری بیابند،
عشق را بجویند،
و شاید امید را بیابند،
که دنبال سرای آرامش،
گم کرده بود راه آسایش!
من اما حیرانم،
در کره ای سرگردان،
در راهی بی پایان،
دنبال زندگی در دنیای ناامیدان.
یکبار،
اگر یکبار دیگر،
عشق با امید بیاید،
این خزان را می زداید،
نور می تابد و باد دل ابر را می رباید.
من اما همچنان خیره به درخت،
شاهدم که امید بست رخت،
می رود به دیار دیگری،
شاید بیابد عشق را در زندگی،
رها شود از هر درد و غصه ای.
بغضم زبانم را بسته،
نگاهم از حرکت ایستاده،
فکر زیر بار زندگی خم شده.
اما شاید شاید دوباره امید بتابد،
بر این ساحل خشک شده اشکانم،
و برهاند من را از سرگردانی ام،
و پس بارانی که
شاید ببارد،
. . .با خود رهایی بیاورد

No comments:
Post a Comment